جواب اجمالی:
ابن عباس به تمام فرزندان عباس بن عبدالمطلب بن هاشم اطلاق میشود. ولی از میان آنها عبدالله بن عباس به این نام مشهور است. گرایش عبیداله بن عباس به سپاه معاویه است نه عبدالله بن عباس، عبدالله از صحابه رسول خدا (ص) و یاران حضرت علی (ع) و حسنین ـ علیهم السلام ـ بوده است اگرچه از او، لغزشهایی دیده شده که این لغزشها برای هر انسانی که معصوم نیست، وجود دارد، ولی تا پایان عمر همواره پیرو اهلبیت(علیهم اسلام) و دشمن دشمنان ایشان بوده است.
جواب تفصیلی:
ابن عباس به همة فرزندان عباس بن عبدالمطلب اطلاق میشود، ولی چون عبدالله بن عباس مشهورترین فرزند عباس عموی پیامبر (صلی الله علیه وآله) است، لفظ ابن عباس به او انصراف دارد.
عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف مکنّی به ابی العباس در نزدیکی شهر مکة مکرمه و در شعب ابیطالب آنگاه که مسلمین و بنی هاشم در آنجا محصور بودند متولّد شد، یعنی سه سال پیش از هجرت و بااینکه در هنگام رحلت پیامبر(صلی الله علیه وآله) 13 سال داشت ولی احادیث زیادی به او نسبت میدهند. در زمان خلافت امام علی (ع) با آن حضرت به عراق رفت و در جنگ جمل و صفین حاضر بود و حضرت اراده داشت او را راهی جریان حکمیت نماید تا به نمایندگی از طرف امـام عــلی (ع) با عـمر و عـاص تکلیف مسلمانان را روشن سازند.
عبدالله بن عباس، چند برادر غیر از خودش داشت، که نام یکی از آنها عبیدالله بن عباس بود که در زمان خلافت امام حسن (ع) فرماندهی لشکر امام را عهدهدار بود که با تطمیع عمال معاویه و نیرنگ آنها، سپاه امام (علیه السلام) را ترک کرد و به سوی سپاه معاویه رفت. با اینکه سپاه معاویه دو فرزند او را کشته بودند، ولی عبیدالله با این همه امام (علیه السلام) را رها کرد و به معاویه پیوست که سستی عظیمی در سپاه امام به وجود آمد و یکی از اسباب شکست سپاه امام، همین علت بود. اما عبدالله بن عباس در کنار امیرالمؤمنین (ع) بود و یکی از شاگردان آن حضرت در علم تفسیر قرآن، محسوب میشد و امام او را فرماندار بصره نموده بود؛ و چنانکه از نامههای نهج البلاغه البلاغه برمیآید او را نسبت به بدرفتاریش به بنی تمیم هشدار داده و نصیحت نموده است.[1] و از مضمون نامههای حضرت که به عبدالله ابن عباس نوشته است برمیآید که وی احتمالاً مقداری در مصرف بیتالمال زیادهروی و اسراف مینموده و حضرت او را نصیحت و اندرز داده است[2]. و وقتی که میخواست او را به امارت بصره منصوب نمایند، او را نصیحت نمودند که با مردم تندی و خشونت ننماید و با آنها با خوشرویی و مهربانی برخورد نماید.[3] حضرت، ابن عباس را همیشه همراه خود داشت و در جنگ نهروان او را برای اتمام حجت و موعظه به سوی خوارج فرستاد، تا آنها را از عواقب کارشان آگاه کند.[4]
امام به ابن عباس توصیه کرد که با خوارج به قرآن احتجاج نکند، چون از قرآن تأویل و تفسیرهای مختلفی میکنند بلکه به سنّت پیامبر(صلی الله علیه وآله) احتجاج کند و با سنّت آن حضرت، آنها را قانع سازد. از این جریان فهمیده میشود که عبدالله بن عباس به سنت نبوی هم آگاهی خوبی داشته است که حضرت این کار را به او میسپارد.
ظاهراً از مضمون یکی از نامههای حضرت به ابن عباس برمیآید که وی، هنگام تصدّی حکومت بصره، مقداری از بیتالمال را جمع کرده و با خود به مکه برده است و حضرت، یک نامه برای او نوشته و از او انتقاد کرده و نصیحتش نموده است، که اموال را به بیتالمال برگرداند و توبه و طلب مغفرت نماید[5]. ابن ابی الحدید در اینکه او در بصره اختلاس نموده باشد بسیار متحیر است، میگوید: من متوقفم و نمیتوانم نه این طرف داستان و نه آن طرف را تکذیب نمایم.[6]
ابن میثم، شارح نهجالبلاغه معتقد است که امام در مقام نصیحت بوده و به شیوه رایج خود، او را نصیحت کرده است، همانطوری که سایر عزیزان خود را نصیحت مینمود نه اینکه ابن عباس، دچار اختلاس شده باشد.
برخی از رجالیون مثل شیخ کشّی، اخباری را ذکر کردهاند که متضمن مدح اوست.[7] اما آنچه که به نظر می رسد او مردی مصلحتاندیش بود، یعنی در برخی از موارد به امام (علیه السلام) توصیه میکرد که فلان کار مصلحت نیست؛ مثلاً میگفت معاویه را به حکومت شام باقی بگذار، فعلاً مصلحت چنین است و بعد از اقتدار و اثبات حکومت، او را عزل نما و به چنگش آور، ولی امام این عقاید او را مردود میدانست و عمل به حق را با شدت تمام واجب میدانست. و بالجمله از کتب رجال و تاریخ و سیره برمیآید که ابن عباس از محبّین و ارادتمندان امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین(علیهم السلام) بوده است.
مورّخین نوشتهاند که به قدری در فراق امیرالمؤمنین و حسنین(علیهم السلام)، گریست که چشمان خود را از دست داد و در آخر عمرش نابینا بود.
او در آخر عمرش از مکه به طائف رفت و در سنة 68 یا 69 هجری در سن هفتاد و یک سالگی در طائف وفات یافت و محمد حنفیه فرزند حضرت علی (ع) بر او نماز خواند و گفت: «الیوم مات ربانی هذه الامة».
پس از فرزندان جناب عباس، کسی که به معاویه پیوست «عبید الله» نام داشت، او در زمان حضرت علی(علیه السلام) کارگزار یمن بود که در زمان تصدی این منصب از خود ضعف نشان داد و در مقابل شورشیان «صنعا» نتوانست دوام بیاورد و دست به فرار زد و به کوفه برگشت که مورد سرزنش شدید حضرت علی(علیه السلام) قرار گرفت[8].
بعد از شهادت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)، امام حسن(علیه السلام)، «عبید الله» را به فرماندهی لشکر خود انتخاب کرد و از طرفی معاویه صد هزار درهم برای او فرستاد و از او خواست که دست از پیروی امام حسن(علیه السلام)، بردارد و عبیدالله هم به طمع پول، شبانه داخل اردوگاه لشکر معاویه شد و مردم، صبح زود، متوجه پیوستن او به لشکر معاویه شدند، که این کار باعث ضعف شدید در لشکر امام حسن(ع) شد[9].
«قیس» ضمن توصیه مردم به پایداری در ضمن سخنرانی چنین گفت: آنچه این مرد ترسو(عبید الله) انجام داد، شما را به ترس و وحشت نیندازد؛ زیرا او، پدرش، و برادرش هیچ روزی کار خیر انجام ندادهاند. پدرش در جنگ بدر بر علیه پیامبر(صلی الله علیه وآله) شرکت کرد و حضرت علی(علیه السلام) برادرش را حاکم بصره نمود، اما او مال خدا را به سرقت برد و حضرت علی(علیه السلام) این شخص را بر امارات یمن گذاشت، اما او از ترس بُسر بن ارطات فرار کرد و حالا هم کرد آنچه کرد و شما از آن مطلع هستید[10].
آری، این رفتار عبید الله با امام علی(علیه السلام) و امام حسن(علیه السلام) بود. پس کسی که از فرزندان جناب عباس به معاویه پیوست کسی نبود جزء مردی ترسو و کم جرأت، به نام «عبید الله ابن عباس» که توان و قدرت رویارویی و درگیری با حوادث و مشکلات را نداشت.
عبید الله در سال 85 یا 87 هجری در دوران خلافت ولید بن عبدالملک از دنیا رفت[11].
«والسلام»
منبع: www.salam-shia.com
--------------------------------------------------------------------------------
[1] ـ نامة 18 ـ 22 ـ 35 ، نهج البلاغه.
[2] ـ نامة 72 نهج البلاغه.
[3] ـ نامة 76 نهج البلاغه.
[4] ـ نهج البلاغه، نامة 77.
[5] ـ نهج البلاغه، نامة 41، (در برخی نسخهها از جمله ابن ابی الحدید نامة 42).
[6] ـ شرح ابن ابی الحدید، ج 16، ص 173، نامة 42.
[7] ـ رجال الکشی، ج 1، ص 271 ـ 280، شمارة 103 و اسدالغابة فی معرفة الصحابة؛ ابن حجر عقلانی، ج 3، ص 192 الی 195؛ الاصابه ، ج 2، ص 330، شمارة 4781.
[8]ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2، ص 1 الی 16؛ تاریخ طبری، ج 4، ص 106.
[9] ـ رجال الکشی، ص 112.
[10] ـ مقاتل الطالبین، ص 42.
[11] ـ الدرجات الرفیعه، ص 150؛ مروج الذهب، ج 3، ص 161.